|
سلام . میخوای بدونی من کی هستم ؟ آره ؟ من یکی مثل خودت ........... عاشــــــــق بودم و هستـــــــــــــــم .... یه روزی میشناسیم همدیگه رو .... پس به امید اون روز ديدار به قيامت يا حق
پست الکترونيک آرشيو مطالب آرشيو مطالب
جستجو
پيوندها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
آهنگ غريب روزگار
چشم آهو و پلنگ هر دو قشنگند ولی او شقایق نگرد وین جگر خونین را غــــم همسايه هميشگي
در خواب ناز بودم شبي ديدم كسي در مي زند
در را گشودم روي او ديدم غم است در مي زند اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا غم با آن همه بيگانگي هر شب به من سر مي زند |+| نوشته شده توسط رضوان( پارسا ) در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 10:48
كاش مي شد
در حضور خارها هم مي شود يك ياس بود در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود
ميشود حتي براي ديدن پروانه ها شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود دست در دست پرنده بال در بال نسيم ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود كاش مي شد حرفي از "كاش مي شد"هم نبود هرچه بود احساس بود |+| نوشته شده توسط رضوان( پارسا ) در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 9:56
دوستت دارم.........
دفتر عشق تموم شد ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم دوستت دوستت دارم......... |+| نوشته شده توسط رضوان( پارسا ) در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 18:45
I Love You
رفتی و افسوس که نچیدی مرا
تا که به دامان تو آویختم
این منم ای دوست به خاکم نریز
حیف که نشناخته بردی ز یاد
می گذرم بی خبر از بام و شام
|+| نوشته شده توسط رضوان( پارسا ) در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 18:9
صحبت از بی وفایی
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما کجاییم در این بهر تفکر تو کجایی آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر گفت چه سریست خدایی پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی خلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهل است تحمل نکنم من بار جدایی شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در منزل مایی گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی سعدی آن نیست که هرگز زکمندت بگریزد که بدانست که در بند تو خوشست رهایی خلق گویند برو دل به هوای دگری ده نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی
از طرف بهترین.............. |+| نوشته شده توسط رضوان( پارسا ) در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 18:4
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
![]() |+| نوشته شده توسط رضوان( پارسا ) در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 17:56
شقايق گفت............
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
ز آنچه زير لب مي گفت شنيدم سخت شيدا بودنمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود- اما طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام میسوخت به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
|+| نوشته شده توسط رضوان( پارسا ) در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 17:52
نگاهت
نگاهت روشنه نابه همیشه غرق مهتابه... میگن سیمرغ افسانه تو چشمای تو می خوابه... نگات همرنگ پاییزه تو برقش خنجر تیزه... داره از کندوی چشمات عسل بی وقفه می ریزه... توی گندم زار چشمات میشه گم شد میشه رقصید... معبد مردمکاتو میشه زانو زد و بوسید... هر کی چشم دوخته به چشمت سر گذاشته به ستاره... واسه انعکاس چهره ت حتی آینه کم میاره... منو بازی بده بازم میخوام باشی تو آوازم... من از هر لحظه ی با تو یه شعر تازه می سازم... |+| نوشته شده توسط رضوان( پارسا ) در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 17:43
در دور دستها
در دور دستها کسي رامي شناسم که قلبي به وسعت دريا دارد، چشمهايش امتدادي ازغمگين ترين غروب خورشيد زندگيشه، تبسم لبانش گلچيني از غنچه هاي نو شکفته ي بهاري است، دستهايش به اندازه ي تمام کهکشانها جاي دارد و قدمهايش در ابتداي زندگيست . او را و نگاههاي عاشقانه اش را مي شناسم نگاههايي مملو از ياس محبت . او را که با تمام رودها برادر است، او را که وجودش سرشار از آبي بيکران است، او را که همراه نسيم صبا مي وزد، آري او را مي شناسم . در دور دستهاست ولي دور دستي که همي
|+| نوشته شده توسط رضوان( پارسا ) در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 9:57
تو را دوست نمی دارم...........................
تو را دوست نمی دارم و دارم تو را دوست می دارم و ندارم چندان كه هر باشنده ای آميزه ای است از هر دو سو. تا آرامش را حتی نيمه سردی است و هر واژه را سكوتی. تو را دوست می دارم چرا كه اين آغاز عشق توست آغازی به بی نهايتی كه پايانش نيست و دوستت نمی دارم زان رو كه جاودانه ای. عشق من دو گونه زيست می كند: عاشقت هستم وقتی كه عاشقت نيستم و تو را دوست می دارم وقتی كه دوستت نمی دارم.
|+| نوشته شده توسط رضوان( پارسا ) در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 9:51
آشـــــــــــــــــــــفــــــته
چنان به موي تو آشفتهام به بوي تو مست که نيستم خبر از هر چه در دو عالم هست دگر به روي کسم ديده بر نميباشد خليل من همه بتهاي آزري بشکست مجال خواب نميباشدم ز دست خيال در سراي نشايد بر آشنايان بست در قفس طلبد هر کجا گرفتاريست من از کمند تو تا زندهام نخواهم جست غلام دولت آنم که پاي بند يکيست به جانبي متعلق شد از هزار برست مطيع امر توام گر دلم بخواهي سوخت اسير حکم توام گر تنم بخواهي خست نماز شام قيامت به هوش بازآيد کسي که خورده بود مي ز بامداد الست نگار |+| نوشته شده توسط رضوان( پارسا ) در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 9:47
خواستم .......................
خواستم از خدا كه عاشقم كنه ........................... خيلي تمنا كردم دست به دامان خدا شدم .......... خدا هم قبول كرد و عاشقم كرد ... عاشق يه ماهه شب ۱۴ ............ من وارد ديار عاشقي شدم ...... خيلي سخت بود ....... خستــــــــــــــــــــــــــــة شدم ......... بازم يه خواسته از خدا داشتم .... اين بار رفتم به خدا بگم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خــــــــــدا جونم خسته ام از عشـــــــــق و عاشقي .........اما اين دفعه قبول نشدم ............... ميدونيد چــــــــــــــــــــــرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون بايد ميگفتم خداجونم عشق از ديت بچه بازيام خسته شده واسه همين عشق رو از دشتم راحت كن ...
يـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق |+| نوشته شده توسط رضوان( پارسا ) در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت 16:58
یه حقیقت تلــــــــــــــــــــــخ
خنده ی تلخ آدما ٫
همیشه از دلخوشی نیست گاهی شکستن دلی ٫ کمتر از آدم کشی نیست گاهی دل اونقدر تنگ میشه ٫که گریه هم کم میاره یه حرف خیلی ساده هم ٫ گاهی چقدر غم میاره |+| نوشته شده توسط رضوان( پارسا ) در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 10:16
جملات زیبا
نه آنچنان عاشق باش که هیچ چیز را نبینی، نه آنقدر ببین که هرگز عاشق نشوی
همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست خیلی ها می روند تا ثابت کنند که عاشقند عاشق که مي شوي در هنگـامـه ي اشتياق و التهاب و بيقراري ديــدار ِ " يــار " سـرخ و زرد و گلگونـت مي کند ؛ درست ، همانند رنگهاي پاييـز . ... مي داني ! پـايـيــز نيز بـهـاري است که عـاشـق شده است ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت ؟جايي كه ميري مردمي داره كه مي شكننت نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توكوله بارت عشق ميزارم كه بگذري، قلب ميزارم كه جا بدي، اشك ميدم كه همراهيت كنه، ومرگ كه بدوني برميگردي پيشم هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود روزگار غريبي است گاه رنگها نيرنگها اهنگها فاصله به قدر هزاران سال نوري را بين انسانها مياندازد.زندگي به اين معني است که عاشقي داشته باشي و عاشقت کسي باشد که خواهان تو باشد و اي عشق بدان که تنها عاشقت هستم زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز |+| نوشته شده توسط رضوان( پارسا ) در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 9:38
عــــــــــــــــــشــــــــــــــــــــق زنده تا ابــــــــــــــــــــد
مگر من چه خواستم از تو که اینگونه پریشان شدی بر آستان سکــــــــــــــــــــــــوتم پرناله و فغان شدی مگر عاشقی و مهر ورزی آئین خــــــــــــــــدا نیست که بهر هر نگاه بی شرم وهرزه ای روان شــــــــدی پس چه شد آن عشق آتشین اولین روزهایــــــــــــت که اکنون گلهای عشقت خشکیده و خزان شــــــــدی ای یار پاک نبودی و هرگـــــــــــــز عاشــــق نبودی به نیم نگاهی اسیرم کردی و از گــــــنه کاران شدی برو از درگاهم راندمـــــت جای تو اینجا نـــــــــیست قلب من جای عاشقـــــیست تو از فاســـــــــقان شدی من چشم به خالقم دارم عشقـــــــــــــــــــم زنده است برو که خدا هم تو رادوست ندارد و از مردگان شدی |+| نوشته شده توسط رضوان( پارسا ) در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 11:9
خیلی سخت
چقدر سخته وقتی می دونی توی دنیای به این به بزرگی حتی یه نفر نیست که دوستت داشته باشه. چقدر سخته وقتی که هر لحظه زیر آوار دلتنگیها تمام آرزوهات له می شن و هیچ کاری از دستت بر نمی آد چقدر سخته وقتی عاشق می شی و نتونی عشقت رو ابراز بکنی چقدر سخته وقتی معشوق می دونه که دوستش داری ولی درکت نکنه چقدر سخته وقتی از ته دل عشق رو فریاد می زنی ولی پژواک صدات یه قهقهه جان سوزه چقد سخته وفتی از شدت ناامیدی دلت رو ناخواسته به روی هر کسی باز می کنی تا که شاید روزنه امیدی پیدا کنی چقدر سخته وقتی می فهمی که عمرت رو بیهوده پای کسی هدر دادی که حتی یه لحظه بهت وفادار نبوده چقدر سخته وقتی می بینی تمام آزروهات رو ازت دزدیدن و بجاش یه عمر حسرت رو بهت هدیه دادن چقد سخته وقتی می فهمی که تو این دنیا دیگه حتی یه نفر نیست که عاشق بمونه چقدر سخته وقتی حس می کنی با وجود اینکه دیگه عاشق نیستی ولی درد سوزناک یه عشق قدیمی هنوز آزارت می ده چقدر سخته وقتی حس می کنی ستاره آرزوهات جلو دستته ولی میلیونها سال نوری باهات فاصله داره ........ |+| نوشته شده توسط رضوان( پارسا ) در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 11:5
تنهایی
تنهایی تمومه وجودمه منو تنها بذارید این تمومه بود و نبودمه منو تنها بذارید دارم مثل یه قصه می شم غمگین ترین قصه هاست دردام همیشه بی صداست یه مرد بی ستاره که دلخوشی نداره راهیم ،راهی جایی ، که پر از زمزمه باشه اونجا خوشبختی یه دنیا ، قدر سهم همه باشه من اگر طلسم نبودم واسه تو یه اسم نبودم پای حرفات می نشستم دل به پیغومت می بستم توی تنگای نفسهام زخم دردی ریشه داره که تو هق هق غریبم منو راحت نمی ذاره |+| نوشته شده توسط رضوان( پارسا ) در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 10:57
معني عــــــشق از زبان اساتيد
از استاد دینی پرسیدم عشق چیست؟ گفت:حرام است.
از استاد هندسه پرسیدم عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.
از استاد تاریخ پرسیدم عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان.
از استاد زبان پرسیدم عشق چیست؟ گفت:همپای love است .
از استاد ادبیات پرسیدم عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است.
از استاد علوم پرسیدم عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد.
از استاد ریاضی پرسیدم عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست.
از استاد فیزیک پرسیدم عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد.
از استاد انشا پرسیدم عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد.
از استاد قرآن پرسیدم عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .
از استاد ورزش پرسیدم عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود.
از استاد زبان فارسی پرسیدم عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد.
از استاد زیست پرسیدم عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود.
از استاد شیمی پرسیدم عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد |+| نوشته شده توسط رضوان( پارسا ) در چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت 10:54
بوسه یعنی
بوسه يعني وصل شيرين دو لب
پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است
|+| نوشته شده توسط رضوان( پارسا ) در چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت 10:49
دل نوشته
سلام . امروز نوبت منه . امروز دلم زدم به دريا . امروز ميخوام بشينم حرف دل بنويسم. امروز ميخوام از درد دل يه بچه بنويسم . از دردي كه هيچكي خبر نداره . مامانش نميدونه،باباش نميدونه . الان كه ۲۰ سالشم شده هيچكي نميدونه اين پسر چشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اين پسر عاشق شده . عاشق هست عاشقم ميمونه..........معشوقش همه كسش بوده همه چيزش عمرش دنياش ، با هم خوب بودن ، با هم زندگي كردن ، با هم درس خوندن ،،، با هم پشت كنكوري شدن با هم دانشجو شدن ،،،، تا اينجا كه خوندين حتما ميگيد خوب درد من چيه آره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سرتون رو درد آوردم ........... شـــــــــــــــــــــــرمنده .................. يا حـــــــــــــــــــق |+| نوشته شده توسط رضوان( پارسا ) در چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت 10:47
|